تبليغاتX
๑۩۞۩๑ دلتای آبی از آباده๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ دلتای آبی از آباده๑۩۞۩๑

اين وبلاگ در زمينه هاي ورزشي- خبري وآموزشي مي باشد نظرات خود را با ما در ميان بگذاريد

 

پيغام مدير

اين سایت در زمينه هاي ورزشي- خبري وآموزشي مي باشد نظرات خود را با ما در ميان بگذاريد مدير وبلاگ مصيب از آباده

آرشيو ماهيانه
وضعيت ياهو

لوگو کده سايت
لوگوي تصويري سايت


لوگو کده سايت
لوگوي فلشي سايت


لوگوي دوستان

       

 
تبليغات
براي حمايت از ما لطفا" بر روي تبليغات زير کليک کنيد Iran maxim.com
 
صفحه اول

    مطالب جديد 

عکسهاي سانسور شده يانگوم

 كشورهاي بازديد كننده

    مطالب ديدني 

طراحي لوگوهاي زيبا

 شعر آباده اي

نظر خود را بگوييد لطفا

www.bluedelta.ca.tf

صفحه اصلي| ارسال لينک |دلتاي آبي

(#) عوض کردن مشخصات خود در ياهو
(#) ايجاد پروفايل در ياهو
(#) انواع كد هاي جاوا
(#) گفتگو با غول برره
(#) دختري که صد سال به عقب رفت
(#) غذاهاي معجزه گر
(#) سرعت اينترنت را با ببريد
(#) آموزش هيپنوتيزم
(#) آموزش پاتشين بندي
(#) در مورد لب تاب
(#) پيغام خطاي مودم
(#) طراحي لوگوهاي زيبا

  

زن جواني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،

تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند.

او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت،

متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد.

اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان

که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست،

چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد

و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد …

يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد…

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود.

و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود…

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

?/    سنگ … پس از رها کردن!

?/    حرف … پس از گفتن!

?/    موقعيت… پس از پايان يافتن!

?/    و زمان … پس از گذشتن!

چرا هميشه ما زودقضاوت ميکنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط مصيب  | 
Iran maxim.com

دوستان عزيز کپي برداري از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد